الشيخ أبو الفتوح الرازي

156

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

لا يخطي ، خطا نكند آن را و آن بر او فرو نشود . * ( وَلا يَنْسى ) * ، و فراموش نكند و عالم الذّات است ، و همهء معلومات معلوم اوست على كلّ وجه يصحّ أن يكون معلوما . * ( الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ مَهْداً ) * ، اهل كوفه « مهدا » خواندند على التّوحيد ، و باقى على الجمع « مهادا » و مثله : فرش و فراش ، او آن خداست كه زمين به گهوارهء شما كرد تا در او بيارامى و در او بگردى و آرامگاه شما باشد . * ( وَسَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا ) * ، و براى شما در او راهها پيدا كرد تا در او مىروى به سفرها و مقاصد و حوايج خود مىجويى . * ( وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً ) * ، و براى شما از آسمان آبى فرو فرستاد ، يعنى باران . آنگه از مغايبه ، با خبر دادن آمد از خود بر سبيل تعظيم به لفظ جمع گفت : * ( فَأَخْرَجْنا بِه أَزْواجاً ) * ، يعنى اصنافا و انواعا ، انواع و اصناف . * ( مِنْ نَباتٍ ) * ، از گياهها . * ( شَتَّى ) * ، مختلف ( 1 ) به جنس و شكل و رنگ و طعم و طبع و بوى ، بهرى ( 2 ) سبز و بهرى ( 3 ) سرخ و بهرى ( 4 ) زرد و بهرى ( 5 ) كبود و بهرى لعل و بهرى سپيد و بهرى سياه و بهرى ( 6 ) گرم و بهرى ( 7 ) سرد و بهرى ( 8 ) تر و بهرى ( 9 ) خشك و بهرى تلخ و بهرى شيرين و بهرى شور ( 10 ) و بهرى نافع ( 11 ) و بهرى ( 12 ) با مضرّت و بهرى ( 13 ) گوارنده و بهرى ( 14 ) گزاينده و بهرى ( 15 ) زهر و بهرى ( 16 ) ترياق و بهرى درد و بهرى دوا ، تا بدانى كه به طبع نيست و به دهر ( 17 ) نيست و به هوا نيست و به ستاره نيست ، جز فعل قادرى ( 18 ) حكيم مريد نيست كه به حسب مصلحت چنان كه خواست و مصلحت شناخت بيافريد و بيرون آورد تا تو به فصل ربيع به روى و در او نگاه كنى ( 19 ) ، راحت چشمت باشد و نزهت دلت و زيادت يقينت و راه نماينده‌ات به خالقى و مدبّرى . و في كلّ شيء له آية تدلّ على انّه واحد * ( كُلُوا وَارْعَوْا أَنْعامَكُمْ ) * ، اين از جملهء آن جايهاست كه قول از او محذوف كردند ،

--> ( 1 ) . آب ، آز ، مش : * ( مِنْ نَباتٍ شَتَّى ) * ، از گياههاى مختلف . ( 5 - 4 - 3 - 2 ) . آب ، آز ، مش : بعضى . ( 16 - 15 - 14 - 13 - 9 - 8 - 7 - 6 ) . آب ، آز ، مش : برخى . ( 10 ) . آط و بهرى و بهرى ، كه چون در هيچكدام از نسخه بدلها نبود ، زايد تشخيص داده شد . ( 11 ) . آب ، آز ، مش با منفعت . ( 12 ) . آب ناظر ، مش : ضارّ . ( 17 ) . آب ، آز ، مش : به تدبير . ( 18 ) . آب ، آز ، مش عالمى . ( 19 ) . آب ، آز ، مش : به او نظر كنى .